غروب از دانشگاه با پاک اومدیم بیرون و میرفتیم سمت انقلاب که بین راه دوتا دخترو رو جدولا دیدیم یکیشون در حالی که با گریه تو سر خودش میزد و پرت میکرد خودشو اینور اونور هی میگفت باورم نمیشه باورم نمیشه اینکارو با من کرد و اون یکی سعی داشت ارومش کنه
عمیقا قلبم درد گرفت از این صحنه
و خُب (: کاری ازمون بر نمیومد
فقط رد شدیم
...
برچسب:
نویسنده: یلدا رستگار