خرید بک لینک

درباره سایت

046

امکانات وب

غروب از دانشگاه با پاک اومدیم بیرون و میرفتیم سمت انقلاب که بین راه دوتا دخترو رو جدولا دیدیم یکیشون در حالی که با گریه تو سر خودش میزد و پرت میکرد خودشو اینور اونور هی میگفت باورم نمیشه باورم نمیشه اینکارو با من کرد و اون یکی سعی داشت ارومش کنه

عمیقا قلبم درد گرفت از این صحنه

و خُب (: کاری ازمون بر نمیومد

فقط رد شدیم

...

برچسب: نویسنده: یلدا رستگار تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:02

صفحه بندی